blog*spot
get rid of this ad | advertise here

Hasti Khanom

         

Tuesday, July 01, 2003

قبل از اين كه داستانم رو شروع كنم چند تا سوال بود كه فرصت نمي كردم جواب بدم و الان مطرحش مي كنم:
1- علت اين كه دخترها در زمان سكس گريه مي كنن يا جيغ مي كشند حتي وقتي هيچ دخولي صورت نگرفته چيه؟ بايد بگم در اين مواقع دخترها چون به ارگاسم مي رسند و ارضا مي شوند اين طوري از خودشون عكس العمل نشون مي دن و جيغ مي زنند (البته به نظرم اين نشونه كس خوليه) و كسايي كه گريه مي كنن يا مي خوان ننه من غريبم بازي در بيارن و بگن خيلي بي گناه هستند و يا مي خوان خودشونو لوس كنن البته در مواقعي هم دخترها زماني كه ارضا نمي شن، دچار كمردرد مي شن كه خيلي وحشتناكه و كم طاقتي اونها در مقابل درد باعث مي شه...

2- يكي از پسرها پرسيده كه من زماني كه كنار دوست دخترم هستم هر كاري مي كنم اون اصلا احساساتي نمي شه و خيلي سرد مزاج هست؟ بايد بگم بعضي از دخترها به علت جو خانواده اي كه توش بزرگ شدن سكس قبل از ازدواج رو يه گناه بزرگ مي دونن و به خاطر همين احساس گناه نمي تونن از سكسشون لذت ببرن به نظر من بهتري و موثرترين روش اين هست كه با دوستتون در مورد سكس صحبت كنيد ومتقاعدش كنيد كه گناه نيست و بعد هم كم كم پيش بريد و مستقيم نيوفتيد به جون كس و كون اون بيچاره ...

3- يك از دوستان در مورد جاي چوچوله يا كليتوريس پرسيده بودكه تو عكس زير قسمت A و B به اون محدوده حساس اشاره مي كنه و قسمت B دقيقا به چوچوله اشاره مي كنه.



فعلا تا همين جا بسه حالا بريم سراغ خاطره اين بارم كه مربوط ميشه به ترم اول دانشگاه:
ترم اول بودم كه براي تهيه يك سري از نرم افزار ها به يكي از فروشگاههاي كامپيوتري نزديك دانشگاه مي رفتم و تقريبا هر دو روز يكبار به اونجا سري مي زدم و تو همين رفت و آمد ها بود كه متوجه شدم از ساعت 2 به بعد در فروشگاه رو مي بندن و پرده ها رو هم كيپ مي كنن ، منم از اونجا كه وظيفه خودم مي دونستم سر در بيارم سعي مي كردم قبل از 2 خودمو برسونم اونجا و ببينم چه كساني اونجا هستن...
تو يكي از همين روزها كه تنهايي به منزل مي رفتم از جلوي فروشگاه رد شدم و ديدم 1 خانم خيلي خوشگل و سكسي نشسته اونجا و كلي دارند با جناب مهدي خان مي حالن و اون يكي هم تنهايي نشسته و با كامپيوتر ور مي ره منم با كله خودمو انداختم تو مغازه و نشستم يه كم كه گذشت مهدي با اون خانم رفتن طبقه دوم نمي دونيد اين مهدي چه جانمازي آب مي كشه از اون كوني هاي روزگار.... منم روي يكي از صندلي ها نشستم و با اون آقا مشغول صحبت و بحث شدم و كلي با هم بحث و تبادل اطلاعات كرديم نمي دونم چي شد كه بحث كشيده شد سمت فيلم هاي سوپر و به قول ايمان (همون پسره) فيلم هاي نون و آبدار كلي با هم جنگيديم كه اين فيلم ها خوب هستند يا بد كه ايمان گفت يه لحظه بيا اين پشت و منم رفتم و گفت خانم .... اين فيلم بد يا خوب نظرتون اين نيست كه خيلي اموزنده هست و منم به مانيتور خيره شدم جاتون خالي عجب فيلم توپي بود منم گفتم درسته مي تونه آموزنده باشه ولي به نظرم هر چيزي جايي داره و تو فروشگاه نبايد از اين چيزها باشه اونم خنديد و يه چشمك بهم زد و گفت اي بابا من هر روز اينجا پخش مستقيم مي بينم و من با تعجب نگاش كردم ... اون كه از نگام خندش گرفته بود گفت بيا تا نشونت بدم و دست منو گرفت و از پله ها آروم برد بالا و اشاره كرد كه ساكت باشم و منم اونجا رو نگاه كردم ديدم به به خانم لنگ در هوا و آقا مهدي دخل ، خرج...(قابل توجه دوست داران درس عربي !!!!!) با تعجب ايمان رو نگاه كردم و آروم گفتم باورم نمي شه اين همون مهدي باشه و اومدم از پله ها پائين ايمان كه حسابي حشري شده بود و منم از اون بدتر نشستيم روي صندلي و ايمان رفت پرده ها رو كيپ كرد و نشست روي صندلي كناري ...
اولش راجع به مهدي حرف زديم بعد هم فيلم اونم مدام دست من تو دستش بود و مي ماليدش كه يهو دستش رو گذاشت روي رانم و آروم آروم رفت به سمت كسم و شروع كرد ماليدن كسم از روي شلوار منم صندليمو كشيدم كنارش كه راحت تر باشيم كه ايمان گفت بريم روي كاناپه از بيرون ديد نداره و دستمو گرفت و كشيد برد روي كاناپه همون طور كه ايستاده بوديم گفت به خدا خسته شدم از بس وايستادم سكس ديگران رو نگاه كردم و لبامو شروع كرد با زبون ليسيدن و مدام زبونش رو مي برد تو دهنم و مي آورد بيرون همون طور منو خوابوند روي كاناپه و دكمه هاي مانتومو باز كرد و تاپ زيري رو زد بالا... چنان با ولع سينه هامو نگاه مي كرد كه گفتم ديگه چيزي ازش باقي نمي مونه ولي برخلاف تصورم آروم آروم نوك سينه هامو گاز گاز مي كرد و با زبونش به نوك سينه هام ضربه ميزد ...
بعد از يه كمي دستش رو گذاشت وسط پام و يه مالوندش و يواش يواش داشت زيپ شلوارمو باز مي كرد كه ديديم صداي خنده و سرفه مي ياد نگاه كردم ديدم مهدي با اون خانم خوشگل وايستادن كر كر مي خندن سريع خودمونو جمع و جور كرديم طفلي ايمان كير نيمه بيدار شدش رو سركوب كرد تا به خواب ابدي بره ... خلاصه اون ماجرا باعث شد من باز هم با ايمان خلوت كنم و تازه يه دوست دختر سكسي خوب هم پيدا كنم دوست دختري كه حتي گوجه فرنگي مي خواست بخره مي گفت: ” عجب گوجه اي سكسي خريدم“ بعدا براتون راجه به اون كه اسمش آني بود بيشتر مي نويسم شايد فردا شب...
هستي دوستتون داره





amir sharifi  ||  1:05 AM



Saturday, June 28, 2003

سلام بابت تاخير معذرت آخه يه مسافرت دو روزه اتفاقي پيش اومد كه تازه رسيدم خيلي خسته شدم اصلاً حال نوشتن ندارم. فعلاً براتون يه عكس مي زارم يه كم بحاليد تا فردا شب ... خوش باشيد.
هستي دوستتون داره
hasti afshar  ||  11:38 PM



Monday, June 23, 2003


اول اين كه هوس كردم چند تا جك باحال براتون بگم و مي گم ولي قبلش يه خبر رو بايد بگم اونم اين كه:
به گزارش FBI HASTI 5 نفر از پسرهاي محل در حين ارتكاب به جرم دستگير شدند... مجرمان كه محدودة سنيشان از 11 تا 15 سال بود در باغ انتهاي خيابان در حال انجام دودول بازي دستگير شدند اين افراد كه مشغول تحريك يكديگر بودند توسط يكي از جاسوسان هستي از روي پشت بام رويت شدند و خبر خيلي سريع به مادران آنها انتقال داده شد(به جون خودم راست مي گم اين ماجرا واقعا اتفاق افتاده حالا بگيد هستي مدام خيالبافي مي كنه).پس از دستگيري آنها متهم رديف اول كه اسمش ابوالفضل بود معروف به ابولي و 15 سال سن داشت توسط آقاي پدر چنان كتك جانانه اي خورد كه دو تا شومبول ديگه هم پاي چشمش سبز شد و بقيه نيز چون مادرانشان از پسر بودن آنها لذت مي بردند يه دستي به سر و زير دودولشان كشيده شد و سپس تنبيه شدند تا بار ديگر در حضور مادران به اين بازي بپردازند و در صورت لزوم آقايان پدر نيز در محل حاضر شده و دودول پسران را معاينه كنند.
در پي اين اتفاق دختران نيز تصميم گرفتند به همديگه حالي بدن و كون پسرها رو بسوزون و به سركردگي يكي از نوچه هاي هستي خانم يه تيم تشكيل داده وتصميم گرفتند از اين به بعد خود كفا شوند در ضمن عضويت در اين تيم فقط در محدوده سني 15-10 سال امكان پذير است.
حالا چند تا جك خوشگل كه من هر وقت مي رم سراغشون كلي حال مي كنم و مي خندم:
*رشتي يه روز اومد خونه و ديدي يه گدا روي تختش خوابيده خيلي عصباني به خانمش گفت: اين چه وضعيه حالا ديگه با گدا رو هم مي ريزي؟ قبلا با فرماندار... صاحب سينما ... كاپيتان فوتبال ... و.... اينها بودي من چيزي نگفتم. اونها حداقل شخصيت داشتند. با اين گدا ديگه چرا؟
زن گفت بذار توضيح بدم... اين گدا اومد در خونه و گفت خانم من حاجتمندم .. يه چيز پاره پوره كه بدرد آقا نمي خوره ديگه استفاده نمي كنه بده به من... منم ديدم تنها چيز پاره پوره ... كه تو استفاده نمي كني ....
*زني بر روي مقدار زيادي دلار نشسته بود. از او علت اين كار رو سوال كردند گفت: نوسان داره خوشم مي ياد!! (خيلي بي نمك بود نه ؟؟)
*مردي بچه دار شد دوستانش ازش پرسيدند پسر است يا دختر؟
مرد در جواب گفت: آنتن دار است.
دوستان به عيادت بچه آمدند و ديدند كه دختر است.
به او گفتند تو كه گفتي انتن دار است.
او گفت: آنتن داره ولي آنتنش بشقابيه!!
بسه ديگه خيلي خنديدي مادر مي ترسم رو دل كني در ضمن دوست جونم گفته هيچ ايميلي كه Attach داره باز نكنم پس همتون با فونت Tahoma برام ايميل بزنيد وگرنه ايميلتون بدون اين كه خونده بشه پاك ميشه
هستي همتون رو دوست داره



hasti afshar  ||  5:06 PM



Friday, June 20, 2003

خسرو 2



قبل از هر چيزي يه نكته بگم اونم اين كه اون آقاي محترمي كه هر چي ايميل ويروسي داره برام forward ميكنه اينقدر زور نزنه چون هيچ كدوم رو باز نمي كنم ...
حالا ادامه داستان:
تا ونجا براتون گفتم كه دوست خسرو اومد تو اتاق و بي مقدمه رفت سراغ كس بيچاره و من طفلك هم گيج و مبهوت نگاش مي كردم... بعد از چند تا سوالي كه ازم پرسيد ازم خواست لباسامو در بياره و خودش سريع مثل اين دختر نديده ها لباساشو در اورد (بيچاره نامزدش خوب حق داشته ازش فرار كنه) اميدوارم هيچ وقت كنار همچين كسي نباشيد يه گنده دماغي بود كه حد نداشت خلاصه من هم سريع خودمو جمع و جور كردم و گفتم نه من اصلا... اونم سريع دهنمو با دستش گرفت و لباشو نزديك لباي من آورد منم تا جايي كه مي تونستم خودمو كشيدم عقب آخه من از آدمهايي كه دندونهاشون مرتب نيست وحشت دارم اونم همين طور بود خلاصه يارو ول كن نبود منم اصلا حاضر نمي شدم باهاش كنار بيام...
هر چي باهاش بحث كردم آدم نشد كه نشد و مي گفت ببين عزيزم من اصلا سكس بلند نيستم مي خوام تو يادم بدي و از اين جور كس وشعرا(كاملاً معلوم بود كه بلد نيست) منم يه پيشنهاد بهش دادم اونم اين كه خودم با خسرو دوباره مشغول بشم اونم ما رو تماشا كنه و قبول كرد وقتي خسرو رو صدا كرديم و بهش گفتيم اون گذاشت تاقچه بالا و گفت نه بابا من راحت نيستم و از اين جور حرفها در همين موقع بود كه جناب دوست (اسمش علي بود) گفت :« خسرو جان يادت رفته وقتي دو تيي با هم بوديم» اينجا وبد كه گوشام تكون خورد و گفتم : خوب پس شما دو تا با هم شروع كنيد كه خسرو گفت: نه فدات شم سكس با تو بهتره...
به هر حال دو تايي دوباره شروع كرديم به لب گرفتن و به قول مامان بزرگم :”روز از نو روزي از نو نه نه جان!!!“ علي هم همين طور من و خسرو رو تماشا كرد يه 20 دقيقه اي كه گذشت طفلك اين پسره زشت هم اومد و خوابيد كنار ما منم ترسيدم مبادا صورتش رو بهم نزديك كنه ديگه لباي خسرو رو ول نمي كردم... يه موقع ديدم دست يكيشون تو شورتم و مدام داره با چوچولم ور ميره ديگه داشتم ديوونه مي شدم آخه بابا دو نفر به يه نفر كه يهو به ذهنم رسيد يه كار كنم اين دو تا با هم مشغول بشن و خودمو بكشم كنار و يه كم كه گذشت ديدم خسرو لباساشو در اورده و فقط شورت تنش منم كه وضعم معلوم بود و هيچ چي غير از يه شورت و سوتين تنم نبود به علي گفتم تو هم لباساتو در بيار و خسرو گفت علي جون روت نمي شه خودم در مي يارم... فكر كنم 10 دقيقه اي طول كشيد تا اين كه اعلام كردم بابا ديگه خسته شدم ولي علي گفت من تازه آمپر چسبوندم تو رو خدا... من هم به خسرو گفتم: خوب تو ساپورتش كن به من چه ربطي داره و اينقدر تحريكشون كردم تا اين كه دو تايي مثل دو تا خرس وحشي افتادن به جون هم راستش تا حالا گي ها رو از نزديك نديده بودم و اون دو تا اول با ليسيدن زبون هم شروع كردن و با كمال تعجب ديدم علي شروع كرد به ساك زدن براي خسرو ... و چقدر هم ماهرانه اين كار رو مي كرد منم رفتم كنار خسرو نشستم آخه اونم پشتش رو بالش گذاشته بود و تكيه داده بود منم سرمو گذاشتم روي سينش و مدام نوك سينه هاشو مي خوردم و خسرو هم دستش رو كرده بود تو شورتم و مدام با باسنم ور مي رفت... خلاصه دو تايي همين طور ادامه دادن كم كم علي داشت از خستگي از حال مي رفت و همون طور ولو شد و خسرو اين بار شروع كرد خلاصه كلي با هم حال كردن و منم از اونا بدتر ...
نتايج اخلاقي!!! اين ماجرا اين بيده:
*آخه بگو بچه كوني تو كه مكان نداري دختر مردمو كجا بر مي داري مي بري اگ عرضه داري يه خونه بگير و حالت رو بكون.
*اگه مي خواي دوستت هم با يه دختري حال كنه بي خود چس خوري نكن و دليل بي خود نيار مثل بچه آدم حرفتو بزن.
*همجنس هاي عزيز هر بار دوست پسرتون گير داد با دوستم حرف بزن و راهنماييش كن خودتونو بزنيه به كوچة صغري چپ (چرا هميشه علي چپ) كه هيچ چي بلد نيستيد گول اين جماعت رو نخوريد همين كه منت مي ذاريد به خودشون حال مي ديد بسه.
*اگه پسري مستقيم اومد و دستش رو گذاشت روي اون وسط يه گاز محكم در فرصت مناسب ازش بگيريد تا بفهمه دنيا دست كيه.
*آقاي پسراي كيرطلاي بي ريخت هواي سكس با يه دختر خوشگل به كلتون نزنه كه ممكن بدجور ضايع شيد.
*دو تا دوست پسر فابريك هميشه با هم برنامه دارن بي خود نگيد نه من اهلش نيستم و از اين جور كس و شعرا...
*آخه بگو بچه كوني خودت كيفت رو كردي بس نبود كه مي خواي يكي ديگرو هم بي نصيب نذاري.عوضي...
*در آخر هم تا تونستيد اين جنس رو بندازيد به جون هم با همديگرو جر بدن و وايستيد نگاشون كنيد و هر هر بخنديد.
حالا هي بگيد هستي كس و شعر مي گه آخه مغز نخوديا اين همه براتون نتيجه گيري كردم بگم سكس نداشته باشيد خوبه دارم مستقيم نشونتون مي دم كه چقدر سكس بي معني ميشه و لذتش رو از دست مي ده وقتي با هوس قاطي بشه...
در ضمن اگه اهورا جون هم اينو مي خونه بايد بگم نيستي داداش ازت بي خبرم حتما يه ايميل برام بزن كه خيلي كارت دارم. در ضمن اهورا خان يه حالگيري حسابي كرده ازتون كه تو پست بعدي براتون مي ذارم...
هستي همتون رو دوست داره



hasti afshar  ||  10:45 PM



Wednesday, June 18, 2003



خسرو
سلام به همگيتون كه اينقدر ماه هستيد اينقدر از طرف شما ايميل و PM و كامنت داشتم كه هنوز نتونستم ايميل ها رو بخونم و جواب بدم فقط اميدوارم بتونم جبران اين همه محبت شما رو بكنم. اين نكته رو هم ذكر كنم كه آقا مهدي يه ايميل دوباره برام زده كه توش نوشته چه بچه با كلاس و درس خونيه!!! و گفته اگه به كسي توهين شده معذرت مي خوام ولي چون نمي خوام به اين حواشي ديگه بپردازم اون ايميل رو اينجا نمي گذارم.
راستش ديگه خسته شدم از بس ننوشتم ديگه مي خوام بشم هستي خانم و باز هم داستانام رو بنويسم... اين خاطره رو يكي از بهترين دوستاي پسرم برام تعريف كرده ولي براي اين كه جذاب تر بشه من از زبون دختري كه نقش اصلي تو اين ماجرا داشته نقلش مي كنم.
چند وقت پيش با يكي از دوستام داشتم چت مي كردم و براي فرداي اون روز قرار مي ذاشتيم كه با هم بريم خونه يكي از دوستاش و يه كم با هم خلوت كنيم (اونم چه خلوتي) بعد از اين كه گفت كجا مي ريم من ازش پرسيدم كه خسرو كسي هم اونجا هست و اون گفت : «آره راستش مي خواستم همين رو بهت بگم من يه دوست دارم كه چند وقتيه نامزد كرده ولي هر بار كه ميره طرف دختره اون طفره مي ره و مدام ازش دور ميشه ميگه از وقتي اينطوري شده حتي نمي تونم خودارضايي كنم و دچار مشكل شدم حالا ازت مي خوام كمكش كني.» من بيچاره هم هر كاري كردم كه نرم نشود گفتم اصلا نمي خوام با اين يارو دوستت حرف بزنم ولي چون خودمم دوست داشتم و دلم لك زده بود براي يه كير درست و حسابي گفتم من به شرطي مي يام كه وقتي دوستت مي خواد با من صحبت كنه يا من با اون حرف بزنم تو هم باشي و خسرو هم قبول كرد و با هم رفتيم منم كلي به خودم صفا دادم و حسابي به خودم رسيدم وقتي رسيديم من و خسرو رفتيم تو يه اتاق و در رو بستيم از انجايي كه دو تامون هم تشنه سكس بوديم بدون هيچ مقدمه اي شروع كرديم به لب گرفتن از اون لبايي كه سارا ياد سهيل داده بود و آروم آروم از لباي همديگه بوسهاي كوچولو مي كرديم خيلي مزه مي داد اين اولين باري بود كه با خسرو اينقدر راحت بودم... بعد از كمي خسرو لباساي منو در آورد و تا سينه هاي منو ديد چنان گازي ازش گرفت كه تا 1 هفته كبود بود واقعا وحشي شده بود مثل سگ كه گوشت رو گاز مي گيره نوك سينه هامو مي گرفت و سرش رو تكون مي داد و مي كشيد نوك سينه هام قرمز قرمز شده بود ... اون مدام دستش رو مي ذاشت روي چوچوله من و مي لرزوندش وقتي ديگه ناله هام تبديل به داد مي شد خسرو 5 دقيقه اي دست بر مي داشت و دوباره شروع مي كرد اون شروع كرد به ليسيدن بدن من و مدام بدنم رو مي ليسيد وقتي به نافم رسيد با خنده گفت عجب ناف سكسي داري و زبونش رو محكم فشار داد تو نافم و بعد رفت پائين اول لباي كسم رو مي خورد و گاز مي گرفت ... بعد از من خواست پاهام رو باز كنم و بزارمش روي تاج تخت دو طرف خسرو و منم اين كار رو كردم، خسرو هم محكم رانهاي منو گرفت تا من پامو نبندم با زبونش شرع كرد به خوردن چوچولة من.. من هم تمام بدنم مي لزريد و هر جور كه مي تونستم سعي كردم پاهامو باز نگه دارم و تمام ماهيچه هام درد گرفته بود و بدنم خيلي درد مي كرد خسرو هم ول نمي كرد ولي وقتي ديد من حالم خيلي بد شده ديگه چوچولمو ول كرد و خودش منو به پشت برگردوند و منم چون همه ماهيچه هام درد مي كرد نمي تونستم باسنم رو شل كنم خسرو هم نامردي نكرد 2-3 تا ضربه محكم چنان به باسنم زد كه من ناخودآگاه يه آخ بلند گفتم تقريبا از حال رفته بودم و اونم هر كاري دلش مي خواست مي كرد نزديك 30/1 كه گذشت خودش هم خيلي خسته شد و اومد خوابيد كنارم و منم سرم رو گذاشتم روي سينش ... فكر كنم يه نيم ساعتي همين طوري بوديم و اونم مدام كمر منو ماساژ مي داد و ازم مي پرسيد حالت خوبه؟ چيزي لازم نداري و من هم با سر جوابش رو مي دادم بعد بلند شدم خسرو هم مي خواست بشينه كه من نذاشتم و خوابوندمش ور تخت و خودم رفتم سراغ كيرش ... الحق كه خيلي با حال بود و آروم آروم بوسيدمش و با دستم هم پوست بيضه هاشو مي كشيدم. يه كم كه باهاش ور رفتم ريتم دستم رو تند كردم اونم ديگه به اوج لذت رسيده بود و من همون طور كه كيرشو مي ماليدم و هر 3-4 دقيقه اي صبر مي كرد و سينه هاشو مي خوردم و ازش لب مي گرفتم و دوباره شروع مي كردم بعد از اين كه آبش اومد و بلند شد كاندوم رو درآورد لباساي منو تنم كرد و گفت: خسته نيستي عزيزم؟! منم گفتم نه! و لباساي خودشم پوشيد و رفت بيرون كه دوستش رو صدا كنه قبل از اين كه در رو باز كنه بهم گفت:« عزيزم عاقل باش من تو رو با هيچ چيز عوض نمي كنم!!!!!!!» و منم با تعجب بهش نگاه كردم..
وقتي دوستش اومد تو منم خيلي رسمي نشستم رو مبل و منتظر شدم تا خسرو بياد و گفتم حتما چند تا سوال مي كنه و بعد ميره دنبال كارش به محض اين كه نشست دستش رو گذاشت وسط پام و من هم هاج و واج بهش نگاه كردم چند تا سوال ازم پرسيد و من جواب دادم و با ناراحتي گفتم ميشه دستت رو برداري (من بيچاره قبلش با خسرو حالا با اين يكي)
الان خيلي خسته شدم قول مي دم فرا دوباره بنويسم براتون و در انتهاي داستان هم نتيجه گيري كنم.
هستي همتون رو دوست داره
hasti afshar  ||  11:11 PM



Monday, June 16, 2003

دوستان عزيزم سلام خواسته بوديد عكس هايي از افراد دو جنسي براتون بزارم كه چند تايي براتون گذاشتم




ولي امروز ايميل يكي از دوستان رو براتون گذاشتم تا ببينيد هسي بايد جواب چه ايميل هايي رو بده و چقدر وقتش رو مي گيره يكي از خوانندگان بلاگ من برام يه ايميل فرستاده و تصور فرموده كه من از انتقاد مي ترسم راستش نمي خواستم به مسائل حاشيه اي بپردازم ولي اين ايميل رو بخونيد. من خودم وقتي خوندم خيلي ناراحت شدم نه به خاطر اين كه به شخصيت هستي توهين كرده يا هر چيز ديگري به اين خاطر كه قشر تحصيل كرده ما(اينطور گفتن) هنوز اينقدر كوتاه فكر هستن كه آدم دلش مي خواد داد بزنه !!! آخه ما كه دم از آزادي مي زنيم و ادعا مي كنيم براي آزادي مي جنگيم هنوز معني آزادي بيان رو نمي فهميم امروز آقاي همايون حرف جالبي زد گفت من از فلاني خيلي هم بدم مي ياد ولي چون يه كار جديد رو شروع كرده بهش احترام مي زارم مي دونيد........ من اينجا مي نويسم شما مختاريد بيايد بخونيد يا نخونيد من روز اول كه شروع كردم روزي 20-50 خواننده داشتم و گاهي اوقات تا 2000 خواننده هم داشتم ولي اين اصلا برام مهم نيست چون من نمي نويسم كه كسي بخونه يا نخونه تشويقم كنه يا فحشم بده هر چند كه تشويق شما باعث دلگرمي من ميشه و هر فحش مثل يه ......
ولش كنيد به هر حال من نامه اين دوست رو براتون مي زارم و براي انتقاداتشون هم احترام قائل هستم فقط اميدوارم ديد ايشون يه كم بازتر بشه شما هم لطف كنيد نظراتتون رو برام بنويسيد.
(تنها كاري كه كردم اين بود كع ايميل ايشون رو به فارسي براتو تايپ كردم تا شما اذيت نشيد.)

سلام
يه چند خط مي خوام برات بنويسم گوش كن البته شايدم اصلا دلت نخواد بخوني ولي دوست داشتم كه حرفمو بزنم حالا اگر خواستي بخون اگرم نخواستي نخون.
من دانشجوي سال آخر رشته مهندسي برقم و تو دانشگاه شريف درس مي خونم. يه چيزهايي مي خوام بهت بگم كه چند روز بود اذيتم مي كرد(هستي: اين نشون مي ده كه ايشون از خواننده هاي دائمي بلاگ من هستن). ببين هدفت از نوشتن اين چرت و پرت ها چيه؟ اصلا كاري ندارم كه تو مردي يا زن بچه اي يا پيرزن... هر چي مي خواي باش. اينا رو مي نويسي كه چي بشه... تو خيال مي كني كه يه آدم حسابي كه سرش به تنش مي ارزه پيدا ميشه كه سايت تو رو نگاه كنه(هستي: اين يعني توهين به همه كساني كه ميان اينجا آقا مهدي يادتون باشه شما فقط به هستي نمي گيد بلكه به همه داريد مي گيد) به جان خودم نه خودتم مي دوني. فكر نمي كنم كه تحصيلات زيادي هم داشته باشي ولي اينو بهت بگم كه نه من و نه دوستام اصلا شماها رو پشمم حساب نمي كنيم(هستي: لطفا دوستان عزيز با دقت بخونن!!!!) خيال كردي چند نفر كه تو خيابون جلوي پاتون ترمز مي كنن شماها رو آدم حساب مي كنن...
ولي بهت بگم كه من كسي هستم كه دخترها التماسم رو مي كنن كه باهاشون دوست بشم تو فكر مي كني كه كي هستي؟ يه لجن يه دستمال يكبار مصرف(هستي: فقط خدا و دوستم مي دونن كه من اينطور نيستم) ناراحت نشو بقيشم بخون.
حالا بهتم بگم كه من خوشبختانه گول شماهارو نمي خورم(هستي: جالبه!!!!!!!) چون اينقدر از اين شعرو ورا مي گين كه خودتون هم خسته مي شيد. بهت بگم من امسال كه درسم تموم ميشه بورسيه گرفتم از انگلستان(هستي: خوب به بحث چه ربطي داشت؟؟؟؟) مي رم اونجا من يه دونه نمره كمتر از 18 ندارم. خيال كردي با اين اراجيف تو خودمو سرگرم ميكنم(هستي: به خودت ديگه چرا دروغ مي گي ؟ مطمئنم اين كار رو مي كني) دلم مي خواد يه بار بري دانشگاه بهت بگم كه كسي اصلا بهت نگاه نمي كنه.
تو تو خيالت فكر مي كني كه هر كي بهت ايميل زد و التماست مي كنه كه شماره بدي عجب آدم خوبيه(هستي: !!!!!) بدبخت تو هيچ چي نيستي مطمئن باش آينده مال منه(هستي: دو دستي بچسبش چون ممكنه خيلي ازت دور بشه بدجور ذهنت داره ...!! به خودم قول دادم كس و شعر نگم) و روزي رو مي بينم كه كسايي مثل تو تو خيابون ولن تا يكي بياد بلندشون كنه. مطمئن باش اينقدر هم دوستاي خوبي دارم كه برام بميرن(هستي: حتما براي چيز ديگه اي ميميرن نه خود تو يا با افكارت آشنا نيستن!!!! )
نمي دونم چند سالته ولي اينو بدون كه يه روزي بايد به كسي مثل من التماس كني كه فقط بهت نگاه كنه(هستي: مطمئن باش اون روز زماني هست كه تو التماس مي كني تا كسي بياد و باهات رابطه داشته باشه اينو مطمئن باش!)
خاك بر سر كسايي كه التماس كسايي مثل تو رو مي كنن (هستي: هيچ كس التماس نمي كنه اگه از الفاظي مثل كس ليسي و التماس استفاده مي كنم فقط براي اين هست كه با خواننده هام شوخي كنم و نه چيز ديگه اي... ) شما هستين كه بايد التماس ماها رو بكنيد(هستي: التماس تو نه !!!التماس اون كسي كه لياقتش رو داشته باشه ببخشيد قصد توهين ندارم!!)
ولي يه چيزي رو بهت بگم چون خيلي وقتمو گرفتي(هستي: انگار بنده دو دستي ... ايشون رو چسبيده بودم كه بهم فحش بده و دري وري بگو!!! عجبا از اين جماعت ...) دلم مي خواد ببينم جرات نوشتن حرفهاي من تو سايتت رو داري يا نه(هستي: من اينو به خاطر اين كه جرات دارم ننوشتم فقط مي خوام شما دوستانم ببينيد من با چه چيزهايي مواجه مي شم و مي جنگم.) فقط مي خوام ببينم كه حرفي براي گفتن داري يا نه؟ (هستي: خيلي زياد)
اميدوارم آدم باشي و اون پردتم با يه خيار بزني چون مي ترسم تا آخر عمر كسي نباشه پردتو بزنه(البته منظورم يه آدم حسابيه (هستي: انسان زياد پيدا ميشه ولي اوني كه ارزشش رو داشته باشه پيدا نمي شه افرادي مثل تو بايد با .... نزديكي كنن! ))
خيال هم نكني كه من حزب اللهي هستم كس خواهر همشون. ولي اينو بدون كه تو رشته خودم حرف ندارم(هستي: بشماريد چندمين بار بود...)
مهدي

اينم جواب هستي به اين ايميل:
سلام خيلي خلاصه مي گم چون نمي خوام خيلي رو نامه ات وقت بزارم (موشك جواب موشك)فكر كنم اين تو هستي كه يه جاي كارت مي لنگه اين تو هستي كه اينقدر تحويلت نگرفتن و آدم حسابت نكردن كه تو يه نامه 10 خطي 20 بار مي گي كه من فلانم و من بهمانم
دوست عزيز بارها گفتم و مي گم كه نوشته هاي من دليل بر اين نيست كه نويسنده اون يه آدم هر جايي يا.... هست شما كه اينقدر ادعاي با شعور بودن مي كنيد وقتي داستان منو مي خونيد چرا فقط به سكس فكر ميكنيد چرا نوع نوشتن منو به خاطر نمي اريد بارها گفتم نوشتن يكي از علايق من هست و من در كنار نوشتن سعي كردم بارها از روشي استفاده كنم كه جلوه زشتي رو نشون بدم كه البته اين به ذهن كوچك شما نمي رسه كمترين چيزي كه تو نوشته هاي من مشهود هست و بارها دوستان به اون اشاره كردن ذهن خلاق من هست كه داستانهاي منو ساخته و پرداخته كرده و مطمئنم اين به مغز كوچك شما خطور نكرده و نمي كنه.
نكته ديگر اين كه من همچين كه شما مي گيد نيستم من رشته دانشگاهيم كامپيوتر بوده و الان هم فارغ التحصيل شدم و در رشته خودم يكي از افراد بسيار موفق بودم با معدل خيلي بالا فارغ التحصيال شدم پس فكر نكنيد كه با يه آدم طرفيد كه فقط ..... وفقط شما هستيد كه مي فهميد و فقط افراد دانشگاهي مي فهمند بسيارند افرادي كه دانشگاه نرفتن و از من و شما بيشتر شعور دارند.
قابل توجه شما و بقيه دوستان من هيچ احتياجي به نگاه هيچ پسري ندارم همين كه يه نفر رو دوست دارم كه در همه حال از عشقش لبريزم و اونم همين طور براي هفت پشتم بسه... نكته ديگر اين كه اگه شما اينجا نيايد هر چند كه مي دونم مدام اينجا رو مي خونيد هيچ اتفاقي نمي يوفته و باز هم مي گم اگه هيچ كسي نياد اينجا من باز هم مي نويسم شما كه منو قبول نداريد پس براي چي اينجا رو مي خونيد آيا اين دليل بر اين نيست كه شما هم مثل خيلي افراد ديگه از يه بخش مهم زندگيتون فرار مي كنيد؟ و يه جوري به خودتون هم دروغ مي گيد؟
توصيه مي كنم كه سريعتر يه فكري براي اوقات فراغت خودتون بكنيد تا مجبور نشيد بيايد و اراجيف من رو بخونيد اگه فكر مي كنيد خيلي كارتون درسته و من دارم اشتباه مي كنم وقت گرابهاتون رو !!!!!!!صرف اينجا نكنيد..
موفق باشيد و واقع گرا و در آخر هم تشكر مي كنم كه اين فرصت رو ايجاد كرديد تا يه كم حرف بزنم.

حالا منتظر نظرات شما هستم كه نوشتن من دليل بر اينه كه من.... و شما چي فكر مي كنيد از اين دوستمون هم تشكر مي كنم چون باعث شد من يه چيزهايي رو بگم البته برام مهمه ولي اگه همه بگننبايد بنويسي من باز هم مي نويسم هستي دوستتون داره

hasti afshar  ||  10:20 PM



Saturday, June 14, 2003


قسمت دوم ماجراي سهيل
سلام تا اونجا براتون گفتم كه: نفيسه خانم وارد خونه مي شوند و روي تخت به زور درازكش مي شوند.حالا ادامه :
همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود .
همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم . تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم (هستي: خوب معلومه از بس تو هولي)گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي . گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت ولذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد گفتم دردت مي ياد گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم گفتم اگه دوست داري گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديكه ازش گرفتم و رفت . خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه . احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم وشروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه . گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد خيلي نگران شدم گفتم راست ميگي نفيسه گفت آره سهيل جات خالي دو تا تو سريه محكمم ازش خوردم حالا ميگه تو بيا اينجا كارت داره . مونده بودم چي بگم ديدم چاره اي نيست ، برم شايد راضي بشه كه ببخشه وصداشو در نياره . زود لباسامو پوشيدم دل تو دلم نبود سوار تاكسي شدم اتفاقا اين دفعه از بد شانسي من خيابونهاهم ترافيك نداشت و پنج دقيقه اي رسيدم خونه نفيسه .دستم موقع زدن زنگ مي لرزيد ، زنگ زدم خود نفيسه درو باز كرد لب پايين و گوشه گردنش سرخ شده بودند نگاش آروم بود رفتم تو سارا خانوم چادري اين دفعه يك تاپ با يك دامن كوتاه كه تا بالاي زانوهاش بود پوشيده بود با هام دست داد اول فكر كردم اين سارا نيست آخه تا حالا حسابي قيافشو نديده بودم ولي از صداش فهميدم كه خودشه موهاي خرمايي رنگ بلند با ابروهاي باريك و چشاي سبز خوشرنگ مثل يك عروسك بود از مامانم كه همينجوري با دوستش حرف مي زد شنيده بودم كه مي گفتند خيلي خوشگله ولي فكر نمي كردم به اين جذابي باشه هيكلش فقط به درد مانكن شدن مي خورد حيف اين شكل و هيكل كه زير چادر باشه ، پيش خودم هزار تا فحش به شوهر معتاد بي لياقتش دادم كه قدر اين كس به اين خوبي رو ندونسته . از شرايط و نگاهاي هر دوشون فهميدم كه چراغ سبزه و هيچ مشكلي نيست.
بعد از سلام و احوال پرسي ، سارا خانوم دعوتم كرد كه بيام تو بشينم مبلمانشون بصورت ال مانند بود و روبرو هم تلويزيون بود من يك طرف نشستم و سارا خانوم و نفيسه روبه روي من نشستند چند دقيقه اي گذشت من زير چشمي به نفيسه نگاه مي كردم و با لبخند زيركانش منو به ياد خاطرات صبح مي انداخت . يك دفعه نگام به سارا خانوم افتاد جوري نشسته بود كه لاي پاش كاملا باز بود شرتم پاش نبود كس سه تيغه باريك و نازش خيلي تحريكم كرد كاملا دست نخورده نشون مي داد باور نكردني بود تو اين همه فيلم سوپري كه ديده بودم كس به اين قشنگي نديده بودم تو دلم گفتم يعني ميشه يك ساعت اين كس مال من بشه ؟ از جاش بلند شد اومد كنار من نشست گفت خب آقا سهيل اين چه وضعيه كه سر لب و گردن نفيسه آوردي اگه مامانش اينجا بود كه همه قضيه لو رفته بود همينطور كه اينا رو مي گفت دستشو گذاشت رو گوشم ولي به جاي كشيدن بيشتر نوازشم مي كرد يك كم خومو براش لوس كردم و گفتم به خدا تجربه اولم بود چه مي دونستم اينقدر نازك نارنجيه بعد هر سه با هم خنديديم سارا خانوم با خنده گفت اشكالي نداره امشب تلافيشو سرت در ميارم يك دفعه جا خوردم به نفيسه نگاه كردم و گفتم يعني من امشب اينجا مي خوابم . نفيسه چشاشو براي تاييد بست و باز كرد و بعد با سارا خانوم با هم گفتند بله . انگار همه چيزو از قبل هماهنگ كرده بودند از چهره نفيسه معلوم بود كه بدش نمياد سه تايي با هم باشيم و اصلا به غيرتش بر نخورده البته بعدا برام گفت كه خيلي دلش مي خواسته با سارا خودموني بشه و اين بهترين فرصت بوده ( آره جون عمه ات ) .... من از جام بلند شدم و گفتم سارا خانوم من يك تلفن بايد بزنم تا اوضاع رو مرتب كنم گفت سارا خانوم چيه هي به من ميگي ديگه از اين به بعد دوست دارم فقط سارا صدام بزني خسته شدم از بس به خاطره اين مدرك تحصيلي لعنتي برام كلاس گذاشتند و سر كار خانوم ، استاد و از اين چرت و پرتا صدام زدند تو هم همينطور نفيسه هر وقت تنها بوديم فقط سارا صدام بزن نه سارا جون !!!! بلند شدم يك زنگ به امير زدم و گفتم پسر خالم امشب اومده پيشم تو ديگه نمي خواد زحمت بكشي . بعدم يك زنگ به بابا زدم و حال و احوال كردم كه ديگه اونا اونشب زنگ نزنند.
ساعت از 10 شب گذشته بود سارا شام مرغ كنتاكي درست كرده بود وقتي تو آشپزخونه مشغول آماده كردن شام بود من و نفيسه هم كمكش كرديم حسابي براندازش كردم هيچي تو خوشگلي كم و كسر نداشت فكر مي كردم خواب مي بينم تصورش هم برام غير ممكن بود كه همچين كس نابي امشب مال منه . سر سفره شام اونقدر از دست حرفها و جوكاي سارا خنديديم كه ديگه دلهامون درد گرفته بود ديگه حسابي با هم يكي شده بوديم انگار سالهاست كه دوست صميمي هستيم حدوداي ساعت 12 بود كه تصميم گرفتيم بخوابيم به پيشنهاد نفيسه رفتيم روي تخته دو نفره مامان وباباي نفيسه خوابيديم . سارا وسط من و نفيسه دراز كشيد و ما هم تو آغوشش از دو طرف دراز كشيديم آروم لباشو گذاشت رو لبام و با زبونش سرتاسر لبامو خيس كرد بوي خوبي مي داد رفتم لبشو بخورم با خنده گفت چته لباي منم مي خواي مثل نفيسه كني؟ از حالتش فهميدم كه مي خواد لب گرفتنو يادم بده نفيسه باكنجكاوي به ما نگاه مي كرد لباشو آروم به لبام مماس كرد و بوسه هاي ريز مي كرد گفت هر كاري من مي كنم تو هم انجام بده حدود ده دقيقه لبامو بوسيد نفيسه اومده بود پيش من و سينه ها و كير منو از روي شلوار مي مالوند سارا بوسه هاش محكم تر شده بود لبامو خيلي نرم و دوست داشتني مي خورد زبونشو كرد تو دهانم به زبون و دندونام مي كشيد خيلي خوشم مي اومد، منم تا يك فرصت بهم مي داد براش همين كارو مي كردم نفيسه شلوارمو ديگه كاملا در آورده بود و حسابي با كيرم بازي مي كرد ديگه حسابي سرم شلوغ شده بود .
سارا زبونمو محكم با نفساش تو دهانش مي كشيد نفس هر دومون تند شده بود فكر نمي كردم لب گرفتن تا اين حد موثر باشه شروع به ماليدن سينه هاي سارا كردم سوتين نبسته بود تاپشو در آوردم سينه هاي كوچيك و قشنگي داشت سرش حسابي برآمده شده بود سر سينه هاشو تو دهانم كردم و شروع به مكيدن كردم ديگه حال خودشو نمي فهميد نفيسه هم دراز كشيده بود ديگه طاقت نداشت با يك دست شروع به ماليدن سينه هاي نفيسه كردم سارا كه ديد نفيسه حسابي حشري شده شروع به لب گرفتن از اون كرد تا آرومش كنه منم از فرصت استفاده كردم و دامن كوتاه سارا رو از پاش در آوردم ، شك كرده بودم كه قبلا شوهر داشته آخه خيلي كس خوشگلي داشت تنگ و كشيده با لبه هاي كوچيك و يك كم پر رنگ تر از مال نفيسه. حسابي زبون زدم چو چولشو پيدا نمي كردم خودش با دست كمكم كرد تا زبونمو روش گذاشتم صداي آه و نالش در اومد حالا ديگه نفيسه مشغول خوردن سينه هاي سارا بود منم تا تونستم كس سارا رو مكيدم يك دفعه سارا گفت بكن توش ديگه ، پاهاشو كاملا باز كرده بود من كيرمو نزديك كسش كردم و آروم آروم بردم تو به راحتي جلو مي رفت هر سه مون نفس نفس مي زديم نفيسه حال خودشو نمي فهميد داشت دستشو مي كرد تو كسش ، سارا گفت نفيسه جون بيا جلو بعد شروع به ليس زدن كس نفيسه كرد تا ارضا بشه منم با كمك حركتاي دست سارا خودمو عقب و جلو مي كردم خيلي تنگ بود انگار دور كيرمو با يك چيز نرم محكم گرفته باشن هنوز پنج دقيقه نشده بود كه داشت مني من خارج مي شد تا اينو به سارا گفتم گفت چه زود ، من حالا حالا ها كار دارم ، كيفش دم دستش بود از توش يك كاندم و اسپري در آورد گفتم سارا تو از كجا اينا رو آوردي ؟؟ اونم يه لبخند شيطنت آميز كرد.من دراز كشيدم و سارا مشغول اسپري زدن و كاندم كشيدن شد تا سارا داشت اين كار رو مي كرد نفيسه سرشو گذاشت رو سينه من و من با يك دست كسشو مي مالوندم و با دست ديگه موهاشو نوازش ميكردم هر دو با كنجكاوي به كاراي سارا نگاه ميكرديم به نفيسه گفتم كي لباساي تو رو در آورد به شوخي گفت همين ديگه اينقدر به فكر خودتون بوديد كه من خودم لباسام در آوردم يك بوس محكمش كردم سارا هم اومد جلو هر دو شروع به حال دادن به نفيسه شديم من كسشو خوردم سارا هم لب و گردن و سينه ها شو ، واقعا حرفه اي لب مي گرفت بهش گفتم اينا رو هم تو دانشگاه يادتون دادند سارا گفت نخير اگر اينا رو حسابي ياد نگيري ديگه زنت باهات ارضا نميشه ميره سر وقت يكي ديگه ، با اين حرفش حسابي جلو دهانمو بست واقعا اونشب خيلي چيزا ياد گرفتم . نفيسه كاملا خيس شده بود و مثل يك گنجشك خسته بي حال افتاده بود ، سارا لاي پاشو باز كرد چند بار زبون زدم و دو تا انگشتامو توش كردم و بعد كير كاندم گداشتمو توش كردم حدود يك ربع به كمك هم جلو عقب رفتيم روي كاندم از ارضا شدن هاي سارا كاملا خيس بود تو اين يك ربع نفيسه هم چو چوله سارا رو مي مالوند بعد از پشت چهار دست و پا روي تخت نشست و از من خواست از پشت بكنمش .نفيسه تعجب كرده بود كه چرا مني من نمياد ، سارا براش گفت كه اين اسپري باعث ميشه كه ديرتر آبش خارج بشه ديگه حسابي آماده شده بودم به سارا گفتم داره مياد خودشو كشيد عقب و كاندمو از كير من در آورد و خودش با دست كيرمو مالوند و مني مو ريخت تو دهنش نفيسه هم از زبونشو ماليد به سر كيرم گفت يك كم شوره ! سارا گفت من كه خيلي دوست دارم . سه تامون حسابي ارضا شده بوديم .اين دفعه من وسط خوابيدم و يك كم به نفيسه كه خيلي دوستش داشتم رسيدم و نوازشش كردم تا خوابش برد. ساعت 3 شب بود نگاهي به سارا انداختم بيدار بود شروع به حرف زدن كرديم خيلي خواهر وار حرف مي زد ديگه فكر مي كردم نماز خوندنا و چادر سر كردنش همينجوري و به خاطره حرف مردمه ولي از حرفاش فهميدم كه اعتقاد و مسايل جنسي بايد در كنار هم باشن و
جداي از اين حرفا آدم وقتي حشرش بزنه بالا ديگه هيچي سرش نميشه و فقط بايد بكنه ، حرفاي سارا خيلي سنجيده و عاقلانه بود . نفهميدم كي خوابم برد صبح يك سنگيني روي بدنم حس كردم سارا بود كه خودشو روم انداخته بود و با بوسه هاش داشت بيدارم مي كرد تا صبحانه بخوريم منم نفيسه رو بيدار كردم به ساعت نگاه كردم 11 ظهر بود ، شب خوبي رو گذرونده بوديم وقع رفتن من كه شد سارا منو بوسيد و به خاطره ديشب و اينكه روش به نفيسه باز شده بود و ديگه يكي رو داشت با هاش درد دل كنه تشكر كرد بعدم من نفيسه رو تو بغلش كردم و بوسيدمش و بهش فهموندم كه هيچ كس جاي اونو نميتونه بگيره . بعد از اون روز من واقعا سه –چهار ماه شارج بودم و حسابي برا كنكور درس خوندم و هم من و هم نفيسه در كنكور موفق شديم بيشتر از اوني كه دلمون مي خواست . سارا هم هنوز دو ماه از اون جريان نگذشته بود كه يك شوهر 30 ساله ولي خوشگل ودست اول كه فوق ليسانس معماري داشت گيرش اومد و زندگي خوبي رو با هم شروع كردند .من كه هنوز بعد از اين مدت به شوهر سارا حسوديم ميشه كه يك همچين خانوم نازي نسيبش شده .

hasti afshar  ||  10:31 PM



Friday, June 13, 2003

خاطره سهيل با سردبيري خودم....
چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم(هستي: آخي الهي بميرم چقدر هم درس خون بوده حالا بخونيد بعد مي فهميد چرا ميگم.) تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم.اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود . من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد (در چه زمينه اي ميخواسته رفع اشكال كنه خدا مي دونه) بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .
روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن ، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند .مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گداشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق . يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه . سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم . پنجشنبه شب حدوداي ساعت7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون ، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي ، نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه گفت ببينم چيكار مي كنم . خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه .حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم(هستي: از بس هول شده بوده طفلكي!!!) محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم . همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم .
تا اينجا رو داشته باشيد تا بقيه اش رو بعداً براتون بگم...
دوستتون دارم «هستي»
hasti afshar  ||  6:24 PM



Thursday, June 12, 2003

شروعي ديگر
سلام دوستاي خوبم من كه نگفتم براتون ديگه نمي نويسم چون من عاشق نوشتنم فقط خواستم بدونيد كه نوشتن اين مطالب دليل بر اين نيست كه من يه دختر..... به هر حال لازم هست بدونيد كه هستي يه دوست فابريك داره كه يه موي گنديدشو با هيچ چيزي تو دنيا عوض نمي كنه و دوست جونم هم مي دونه اين جا رو من مينويسم پس اين موضوع كامل روشن شد. فقط چند نكته مي مونه اونم اين كه ازم ناراحت نشيد كه به كس و شعرهايي كه برام اف مي گذاريد جواب ندم من هر چيزي رو كه لازم بدونم تا حد امكان جواب مي دم و يادتونم نره هر انتقادي كه داشتيد برام ايميل بزنيد يادتون نره!!! تو سه كاف هم تو قسمت پيوندها معرفيم كرده به سه كاف حتما سر بزنيد اين مطلب رو دوست خوبم پويا برام نوشته كه من خيلي قبولش دارم و كلي با بلاگش حال مي كنم :

سکس تنها ارضاي شهوت نيست .
سکس تنها درون بردن و بيرون
آوردن عضوي در عضو ديگر نيست .
سکس تجلي ناب حواس است .....

سکس زيباست ،
متعالي ست ،
جلوه ناب يگانگي ست ،
از دو به سوي يک ، يکي شدن ، با
هم بودن ، فراموش کردن آنچه
دوست نداري به آن فکر کني ،
زيباست ، مخصوصا با کسي که
دوستش داري ....

سکس ديدن است :
ديدن انحناي بدن کسي است که
دوستش داري،
ديدن چاک هاي بدن است که دوستش داري،
ديدن بدن عريان کسي است
که تکه تکه اش را می شناسی
ديدن لباسهايي که يکي يکي به
گوشه اي پرت مي شود
سکس ، ديدن چشمهاي بسته است
وقتي که از خوشي سرشار است ...
چشمهايي که دوستشان داري ....

سکس شنيدن است
شنيدن فرياد هاي بلند ناشي از لذت است
شنيدن زمزمه هاي در گوشي دو
عاشق است ، وقتي از هم ارضا شده اند
سکس شنيدن صداهاي بلند و کوتاه است
صداهايي که هميشه در ذهنت مي ماند ....

سکس بوييدن است
بوييدن عطر او ،
بوييدن تکه تکه بدن کسي که
دوستش داري،
بوييدن موهاي خيس بعد از حمام ،
سکس بوييدن است ، بوييدن لاله
گوش ، زير چانه و هر جا که دوست
داري ببويي ...
بويي که هميشه به يادت خواهند ماند ....

سکس لمس کردن است
لمس لب با لب ،
لمس آلت با آلت ،
لمس هر تکه بدن او ، با سر
انگشتان لرزانت ، با لبانت ، با زبانت
سکس لمس خواهش هاي کسي است که
دوستش داري ....

سکس چشيدن است
چشيدن از هر جا که مي خواهي ....
طعم جاي جاي بدن او ،
طعم گس عشق ،
طعم سکس دزدکي ،
طعم يادگاري هايي که در بدن کسي
مي گذاري که دوستش داري ...

سکس تنها ارضاي شهوت نيست .
سکس تنها درون بردن و بيرون
آوردن عضوي در عضو ديگر نيست .
سکس تجلي ناب حواس است .....

فردا حتما يه داستان براتون مي زارم در ضمن هيچ كدوم از اين لوگوها رو هم استفاده نمي كنم شاد باشيد و پيروز
دوستتون دارم هستي


hasti afshar  ||  4:45 PM



Tuesday, June 10, 2003

سلام با كمي تاخير اومدم بعد از اين مدتي كه با خودم جنگيدم تصميم گرفتم بالاخره حرفهام رو بزنم و همه چيز رو براتون بگم . خواستم بهتون بگم هستي اون كسي نيست كه شماها فكر كرديد و مي كنيد هستي سزاوار اون چيزهايي كه شما بهش در بعضي مواقع لقب داديد نبود شايد الان هم فحشم بديد ولي من براي نوشتن اين وبلاگ هدف داشتم بي خودي اين همه وقت صرفش نمي كردم از پرشين شروع كردم بعد هم بلاگ اسكاي بعئ هم با لطف يكي از بچه ها بلاگ اسپات... تو اين چند وقت خيلي از دست خودم عصباني بودم به غير از تعداد محدودي كمتر كسي به چيز ديگه اي فكر مي كرد همه فقط تو نخ سكس بودن بارها به ايميلهايي كه ازم سوال كرده بودن و فكر مي كردم سوالشون واقعا مهم هست و مفصل جواب مي دادم گاهي تو 5-6 صفحه ولي تمام اين لحظه ها وقت نذاشتم كه دو نفر بخونن و به قولي حال كنن...
من نوشتم از اون چيزي كه اكثر دخترها ازش فرار مي كردن از نيازي كه تو وجودشون بود از چيزهايي نوشتم كه شماها كه بيرون گود هستيد بخونيد و ببينيد چه جلوة زشتي دارن از چيزهايي كه بارها ديدم و شنيدم از رشته هاي دوستي كه بارها به همين خاطر گسسته شد. بيايد با خودمن رو راست باشيم بياييد ببينيم اطرافمون چي ميگذره... به جاي اين كه فقط به سكس فكر كنيم بيايم به سكس همراه با عشق و دوست داشتن فكر كنيم كه خيلي لذت بخش تر هست.
نمي دونم از اون كسايي كه ميومدن اينجا چند نفر به چيزي غير از سكس فكر مي كردن وقتي بلاگ منو مي خوندن اون جلوه هاي زشت زندگي رو ميديدن. اگه شماها بخوايد تو زمينه سكس دوباره مي نويسم براتون... آخه چه جوري ميشه اول سكس رو وارد دوستي كرد و بعد عشق رو ثابت كرد باز هم مي نويسم براتون ولي همين الان شبكه channel one اعلام كرد كه كوي دانشگاه حسابي شلوغ شده نمي خوام وارد سياست بشم ولي خودم دوست دارم برم اخبار رو گوش بدم بچه ها خ اميري شلوغ شده بريد به فكر خودتون باشيد به فكر آيندتون فردا مال ماهاست
hasti afshar  ||  10:56 PM



 
 


درباره وبلاگ


صفحه اصلی
Hasti
فرستادن نظرات
 


لوگو



 


 


دوستان


لینک 1
لینک 2
لینک 3
لینک 4

 

آرشیو



NIKKAN

روزهاي نوجواني

[Powered by Blogger]